تبليغاتX
روزهای توت فرنگی - مهاجر کانادا
سلام دلم برای نوشتن خیلی تنگ شده بود یک سالی که گذشت سال سختی بود همه اش بدو بدو توی دانشگاه با این حزب جدید ر.ا.س.ی.س.ت.ی که امسال به مجلس رفت کلا به ویزای همه دانشجوها گیر دادند امسال همه یا کم ویزا گرفتند یا خیلی دیر مردم هم عوض شدند اصلا انگار که یه جوری خصمانه با خارجی ها رفتار می کنند خلاصه که دیگه اون مردم قدیم نیستند به نظر من امسال عید رفتم مسافرت المان اصلا کلا با تصورات من خیلی فرق می کرد خیلی خیلی مردم بهتر و مهربون تر از اینجا بودند از نظر اقتصادی هم وضعش از اینجا خیلی بهتر بود سال دیگه درس من تموم می شه و باید ببینم تا اون موقع چی کار باید کرد کلا وضع اقتصادی سوئد خیلی خراب هستش یکی از دوست هام می گفت که 125000 کودک سوئدی زیر حد نرمال هستند در زندگی و این برای سوئد 9 میلیون نفری یعنی فاجعه به هر حال سوئدی ها خودشون می خواهند که اینجور باشه تازه به این نتیجه رسیدن که ای بابا ما این همه دانشجو داشتیم کجا رفتند اون روز نوشته بود از 40000 دانشجوی خارجی فقط 500 نفر توی سوئد موندند والا همین تعدادم با رفتارهای این ها به نظرم زیاده اینقدر سرد و بد هستند که ادم نمی تونه باهاشون ارتباط برقرار کنه خودشون هم می گن که ما برای ابقای زندگی به نیروی تازه نیاز داریم ولی فقط حرف هستش چون وقتی که صحبت کار و زندگی و از این حرف ها می شه حاضرند جمعیت شون 4 میلیون بشه ولی کسی رشد نکنه بیاد بالای سرشون دارند مطالعه می کنند ببینند چرا جوون های 24 25 ساله خودشون دارن از اینجا فرار می کنند اب و هوای خراب شون یه طرف رفتار سردشون از یه طرف دیگه خلاصه که هر کدوم از یه طرف بوم افتادن البته در مقایسه با مملکت گل و بلبل من جهنم هم بهتره دیگه چه برسه به اینجا که بهشت روی زمین هستش 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 12:28  توسط ساغر  | 

بیچاره وبلاگم بیچاره من دیگه از بس نوشتم که خیلی وقته ننوشتم خسته شدم این چند مدت کلی اتفاق ریز و درشت افتاده من رفتم ایتالیا و شدیدا بدم امد از فضاش به نظرم خیلی مرده و بدجور امد طوری که روز اخر تقریبا فرار کردم و برگشتم دهات محبوب خودم تمام تابستان افتاب درخشانی بود توی سوئد که واقعا لذت بردیم مردم اینجا قدر افتاب رو خیلی بیشتر می دونن گرچه که زندگی این ها بر پایه لذت بردن بنا شده بیشترین کلمه ای که از سوئدی ها می شنوی لذت بردن هستش دیگه توی دهات فشنگمون جا افتادم یه جایی دیگه دانشگاه قبول شدم یه دلم می گه برو و یه دلم می گه نه بابایی مهربون از جا به جایی خوشش نمی اد فعلا این ها رو داشته باشین تا بعد 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم شهریور 1389ساعت 21:23  توسط ساغر  | 

سلام خیلی وقت هست که به این وبلاگ بیچاره سر نزدم عجب تنبل شدم من سوئد امسال یکی از برفی ترین سال هاش رو تجربه کرد خود سوئدی هامی گویند که 20 سال هستش که همچنین اب و هوایی نداشتن تمام این 2 ماه رو زیر برف بودیم فکر می کنم حدود یه 2 متری برف اومد توی این مدت امتحان ایلتس رو دادم و نتیجه رو هم گرفتم روزهاست که کارهایی رو که باید انجام بدهم دوره می کنم ولی امان از این تنبلی خیلی اذیت می کنه ادم رو هوای سوئد بهاری شده بوی بهار می یاد بوی روزهای پر ارامش خانه پدری چقدر من ارام و پر از ارامش بودم انگار همه چیز مثل نسیم اروم بود اوووه روزهای پر دردسر من هم امیدوارم به زودی تموم بشه کاش انسان مجبور نبود که جایی که دوست نداره زندگی کنه به نظرم خیلی مسخره است که یک ملیت مانع دست یابی تو به تمام امکانات خوب بشه انگار مثل زنجیر به پاهات وصله و تو رو از جلو رفتن منع می کنه خیلی خیلی از دست جایی عصبانی هستم که توش بسیار ازار شدم و تمام عمر و زندگی ام تحت تاثیر شرایط ش بوده و به عذاب کشیده شده دلم نجات می خواهد از این شرایط بالاخره این کار رو می کنم نمی گذارم که بچه های من هم زنجیر به پاشون باشه
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 19:26  توسط ساغر  | 

سلام

روزهای خیلی‌ زیادی هستش که سراغ وبلاگم رو نگرفتم روزهای سختی رو گذراندم همسر مهربون  رفت ایران و من اینجا تنها نفسم فقط به زور بالا می امد و پایین میرفت سخت‌ترین دوران عمرم بود بعدشم شروع کردم برای آیلتس آماده شدن و امتحان دادم که با شاهکاری که سوئدی توی زبان انگیلیسی من به آب داده واقعا امیدم بر باد رفت این روزها با این که گذشته با اینکه میگن خاک سرده ولی‌ هر روز بیشتر از پیش یاد پدر شوهرم می‌افتم یادم می افته که چطور بود و به وضوح میبینم که چی‌ رو از دست دادیم تمام حرکاتش تمام مدت صداش توی گوشم داره می سوزونتم هر روز بیشتر از روز پیش میفهمم که چی‌ از دست دادیم چی‌ شده می‌دونم مرد نازنین که خودت می خواستی بری ولی‌ پس ما چی‌ ؟ دردی که من رو فرا گرفته هر روز  داره بیشتر می‌شه میدونی‌  یاد خنده‌ها‌ی مهربونت یاد حرکتهای عجولانه ات  یاد مهربونیهای صمیمانت یاد رفتارهای پدرانه ا ت یاد دردهایی که کشیدی و پشت خم نکردی می‌‌سوزنه من رو  و اشکمو در می‌‌آره همسر مهربون معتقده که تو چون از خون من نبودی از دست دادنت من رو اذیت نکرده ولی‌ تو خودت خوب میدونی‌ که من چقدر دوست داشتم نه به این راحتی ها نیست خیلی‌ سخته  این درد داره عمق پیدا می‌کنه  بابای دوست داشتنیه من تو رو از پشت چهره دوست داشتنی و به ظاهر جدیت خوب می شناختم می دونستم که طاقت ناراحت کردن یه جوجه رو هم نداری حرف زدن ت همه رفتار هات بوی مهربونی می داد هیچ کس نمی دید می‌دونم دلت بارها شکسته بود می‌دونم بوسه دردناکی که به صورت پسرت زدی وقتی‌ که اون درد رو به دلت گذاشتن و در کمال خونسردی محبتت رو تکذیب کردند می سوزونتم  یادم نمی ره که لبخند زدی و گفتی عیبی نداره انگار قلبم ذوب می‌شه چرا اینقدر درد کشیدی هیچ کس دوست داشتنت رو نفهمید بابای مهربون من ولی‌ من و بابایی فهمیدم غصه نخور آروم و اسوده بخواب درد از دست دادنت تمام نمی‌شه انقدر عمیق و محکم بودی که انگار به اندازه یه اقیانوس جای خالی‌ پشت سرمون داریم این تو بودی که میگفتی‌ درست می‌شه این تو بودی که تا لحظه آخر به خاطر ما نگران بودی چه کنیم که دستهامون حالا خالی دیگه هیچی‌ نیست دیگه هیچ صورت مهربونی واقعا مهربونی نمی‌کنه دیگه خستگی مو ن رو کسی‌ برطرف نمی‌کنه دیگه کسی‌ نیست که فکر کنیم با تمام مشکلات پناهمون می ده دیگه چی‌ بگم فقط درد حکایت مظلومیت‌های تو ، دلم به حال همسر مهربون می‌سوزه می‌دونم که سعی داره خودشو حفظ کنه می‌دونم که سعی داره دردش رو نشون نده ولی‌ من می‌دونم چی‌ شده من خوب می‌دونم چه دردی به دلش چه کنیم که اراده خدا بود و خواست خودت بدون خیلی‌ دوست داریم خیلی‌ زیاد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 15:22  توسط ساغر  | 

سال نو مبارک

امیدوارم که امسال سال خوبی باشه برای همه سال 2009 زیاد سال خوبی نبود نه برای این ور دنیا نه برای مملکت من امیدوارم که سال جدید سال سرشار از خوشی و موفقیت و آرامش برای همه باشه

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 7:36  توسط ساغر  |